- تاریخ انتشار: ۱۳۹۵/۰۵/۰۹
- بازدید: ۱۵۹۵
- شماره مطلب: ۴۶۵۱
-
چاپ
طبق وفا
گر تو مشتاق حقی، بگْذر ز غیر
که خداجویی چه در کعبه، چه دیر
آن شنیدم کز نصارا بُد «وهب»
وز صلیب و دیر نامد محتجب
لیک چون توفیق زد طبل وفاق
شد حسینش، هادی راه عراق
زد دم از تکبیر و از ناقوس، رست
بر میان، زنّار «یا قدّوس» بست
رسته شد از قید قسّیس و کنشت
بسته شد بر قید ایمان و بهشت
با زن و با مادر از صدق و صفا
شاه را تا کربلا کرد اقتفا
چون صباح روز عاشورا دمید
وز فلک سرّی غریب آمد پدید
یک طرف جوش و خروش اندر حرم
یک طرف شه مانده بی خیل و حشم
مادرش گفت: ای وهب! چندین درنگ؟
خیز و بر نِه زین به اسب و شو به جنگ
زین تعلّل در دلم آن واهمه
که خجل گردم ز روی فاطمه
چون وهب گفتار مادر، گوش کرد
جَست و تن بر رزم، جوشنپوش کرد
نوعروسش چون به عزم رزم دید
چنگ زد در دامن و اشکش چکید
گفت کای شور سر سوداییام!
رحم کن بر غربت و تنهاییام
اندر این کشور که نشناسند کیش
چون پسندی طاق مانَد، جفت خویش؟
گفت با او کای عروس نامراد!
زین جدایی، سلب ناید اتّحاد
وصل ما و تو فتاد اندر جنان
که وصال اندر جنان بِه کز جهان
پس سوی شه رفت و جُست اذن جهاد
شاه گفت: ای سرو بستان رشاد!
تو مسلمانیّ و مهمان منی
در پناه عهد و پیمان منی
میهمان و نومسلمان، ای دریغ!
هیچ کس نسپاردش بر تیر و تیغ
گفت: ای هم میهمان، هم اصل دین!
از چه بر قتلت زده صف، مشرکین؟
وآن گهی خاک ره شه، بوسه داد
شد به رزم و بانگ برزد از نهاد
کای سپه! گر میندانیدم نسب
پور عبداللّهم و نامم وهب
ناگهان گشتش دو دست از تن، جدا
مادر اندر نصرتش شد در وغا
با عمود خیمه کاندر دست داشت
چند تن را خیمه در دوزخ فراشت
گفت شاهش: بازگرد، ای شیرزن!
که جهاد از زن نخواهد، «ذوالمنن»
بازگشت امّا وهب چون کشته شد
جانب شوهر، زن سرگشته شد
خون ز رخسارش همی میکرد پاک
کز جفای شمر، ناگه شد هلاک
وین نخستین زن بُد از جیش امام
کز شهادت شد، سوی «دارالسّلام»
دشمنش، سر جانب مادر فکند
مادرش هم باز بر لشکر فکند
گفت: آن سر کاو نثار یار گشت
بر تن خود بار و بر ما عار گشت
طبع را «جیحون»، چو نظماندیش کرد
عرش را کرسیّ بزم خویش کرد
-
خطا و عطا
خود به خود گفتا که ای سرگشتهحر!
از پی باطل ز حق برگشتهحر!
قند میپختی، شرنگ آمد پدید
صلح میجُستیّ و جنگ آمد پدید
-
خم سلامت باد!
چون حسین بن علی اندر نبرد
مانْد همچون ذات حق، یکتا و فرد
دید عبداللَّه، جگرگوشهیْ حسن
که گرفته گِرد یزدان، اهرمن
-
بند نعلین
چون به شاه کربلا شد کار، تنگ
قاسم آمد تا بگیرد اذن جنگ
هی به گریه بوسه زد بر دست شاه
گشته جانش عاشق و پابست شاه
-
مشورت
چون که «عابس» شاه را بییار دید
زندگانی بر تن خود، عار دید
با غلام خود که «شوذب» داشت نام
گفت: رایت چیست در کار امام؟
طبق وفا
گر تو مشتاق حقی، بگْذر ز غیر
که خداجویی چه در کعبه، چه دیر
آن شنیدم کز نصارا بُد «وهب»
وز صلیب و دیر نامد محتجب
لیک چون توفیق زد طبل وفاق
شد حسینش، هادی راه عراق
زد دم از تکبیر و از ناقوس، رست
بر میان، زنّار «یا قدّوس» بست
رسته شد از قید قسّیس و کنشت
بسته شد بر قید ایمان و بهشت
با زن و با مادر از صدق و صفا
شاه را تا کربلا کرد اقتفا
چون صباح روز عاشورا دمید
وز فلک سرّی غریب آمد پدید
یک طرف جوش و خروش اندر حرم
یک طرف شه مانده بی خیل و حشم
مادرش گفت: ای وهب! چندین درنگ؟
خیز و بر نِه زین به اسب و شو به جنگ
زین تعلّل در دلم آن واهمه
که خجل گردم ز روی فاطمه
چون وهب گفتار مادر، گوش کرد
جَست و تن بر رزم، جوشنپوش کرد
نوعروسش چون به عزم رزم دید
چنگ زد در دامن و اشکش چکید
گفت کای شور سر سوداییام!
رحم کن بر غربت و تنهاییام
اندر این کشور که نشناسند کیش
چون پسندی طاق مانَد، جفت خویش؟
گفت با او کای عروس نامراد!
زین جدایی، سلب ناید اتّحاد
وصل ما و تو فتاد اندر جنان
که وصال اندر جنان بِه کز جهان
پس سوی شه رفت و جُست اذن جهاد
شاه گفت: ای سرو بستان رشاد!
تو مسلمانیّ و مهمان منی
در پناه عهد و پیمان منی
میهمان و نومسلمان، ای دریغ!
هیچ کس نسپاردش بر تیر و تیغ
گفت: ای هم میهمان، هم اصل دین!
از چه بر قتلت زده صف، مشرکین؟
وآن گهی خاک ره شه، بوسه داد
شد به رزم و بانگ برزد از نهاد
کای سپه! گر میندانیدم نسب
پور عبداللّهم و نامم وهب
ناگهان گشتش دو دست از تن، جدا
مادر اندر نصرتش شد در وغا
با عمود خیمه کاندر دست داشت
چند تن را خیمه در دوزخ فراشت
گفت شاهش: بازگرد، ای شیرزن!
که جهاد از زن نخواهد، «ذوالمنن»
بازگشت امّا وهب چون کشته شد
جانب شوهر، زن سرگشته شد
خون ز رخسارش همی میکرد پاک
کز جفای شمر، ناگه شد هلاک
وین نخستین زن بُد از جیش امام
کز شهادت شد، سوی «دارالسّلام»
دشمنش، سر جانب مادر فکند
مادرش هم باز بر لشکر فکند
گفت: آن سر کاو نثار یار گشت
بر تن خود بار و بر ما عار گشت
طبع را «جیحون»، چو نظماندیش کرد
عرش را کرسیّ بزم خویش کرد