دسترسی سریع به موضوعات اشعار
جستجوی پيشرفته
جواب سؤالی

 

شاید که خواب دیده‌ام، این سر، خیالی است

امّا نه؛ خواب هم که بُوَد، باز عالی است

 

مهمان من! قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفره‌ی این طفل، خالی است

گوهر خرابه‌

 

 جهان و دور زمانش خرابه‌ها دیده است

خرابه‌ایّ و جهانی صفا، کجا دیده است؟

 

حریم اهل محبّت، خرابه‌ی شام است

در آن حرم دل ما، جلوه‌ی خدا دیده است

 

الفت قدیم

 

پدرم، این پسر فاطمه مهمان من است

عمّه! مهمان نه؛ که جان من و جانان من است

 

کنج ویرانه‌ی شام و سر خونین پدر

آسمان در عجب از این سر و سامان من است

نماز صبح

 

هر چند دل‌شکسته و هر چند بی‌پر است

امّا هنوز، مثل همیشه کبوتر است

 

گر پای نیزه از حرکت ایستاده بود

از شدّت علاقه‌ی بابا به دختر است

پنجره‌های باز

 

ای رفته بی‌خبر به سفر! از سفر بیا

خواهی کسی خبر نشود، بی‌خبر بیا

 

ای آفتاب! سایه مگیر از سرم، ببین

دامن پُر از ستاره بُوَد، چون قمر بیا

گل وصال

 

داغ تو آب کرده چو شمعی، تن مرا

عشقت به باد داده، همه خرمن مرا

 

از شرم، شمع، آب شود گر که بنْگرد

در حسرت تو دست ز جان شستن را

دخت شاه یثرب

خون شد پدر ز داغ فراقت، جگر مرا

خون، جای اشک می‌رود از چشم تر مرا

 

اکنون که آمدی به بَرَم، ای امید دل!

بشْنو دمی حکایت شرح سفر مرا

 

کبوتر اشک

 

بگْذار که گلْ‌‌فرش کنم خانه‌ی خود را

جای قدم دلبر جانانه‌ی خود را

 

ساقی شده مهمانم و با برق نگاهش

تسکین دهم امشب، دل دیوانه‌ی خود را

 

گل نیلوفر

 

اگر مثل همیشه دوست داری، دختر خود را

بیا بگْذار روی دامن دختر، سر خود را

 

فراموشم نمی‌گردد که در هر روز، چندین بار

در آغوش محبّت می‌گرفتی، دختر خود را

 

یک کلام

 

سه ساله دخترت افتاده از نفس، بابا!

دگر مرا ببر از کنج این قفس، بابا!

 

به جز تو کآمده‌ای، امشبی به دیدارم

نزد سری به یتیم تو، هیچ ‌کس، بابا!

می الست

 

آن شب که سر پدر به دستت دادند

 جامى دگر از می الستت دادند

 

اى یاد تو دلشکستگان را مونس!

 از داغ غم پدر، شکستت دادند

آیینه

 

در نام رقیّه، فاطمه پنهان است

 از این دو یکى جان و یکى جانان است

 

در روى کبود این دو پیداست خدا

 آیینه، بزرگ و کوچکش یکسان است

فراموشی رمز عبور

ایمیل خود را وارد کنید

×
ارتباط با ما

پیام های خود را از این طریق برای ما ارسال نمایید.

×